نویسنده :
هومن - ساعت ٩:٤٧ ب.ظ روز یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠
نویسنده :
هومن - ساعت ۱۱:٤۸ ق.ظ روز پنجشنبه ٤ آذر ۱۳۸٩
می شمارم یکی یکی از دور
اختلاف ِ مداد هایت را
دوست دارم به جای تو یک بار
حل کنم اتحاد هایت را
مثل یک بچه ی ندید بدید
دوست دارم که گوشه ی پیانو
کاغذ ِ نـُـت نویسی ات باشم
« im calling you » که می خوانی
لهجه ی انگلیسی ات باشم
« آروزهای مـُـضحکی دارم »
دوست دارم ادامه اش بدهم
بازی ِ احمقانه ی دل را
کُمکم کن درست بگذارم
آخرین تکه های پازل را
نقشه ی ما هنوز کامل نیست
دوری و هیچ راه حلــّی را
چشم هایم نمی کند اثبات
دیدنت ساده نیست ... حتی با
عینک ِ دور بین ِآستیگ مات !!!
فاصله سوت می کشد در شب
در قطاری که تو در آن هستی
خانه ام روی ریل بود ای کاش
کورکورانه دوستت دارم
شعرهایت بریل بود ای کاش
پاک کن خط چشم هایت را
آرزوهای لمس کردنی ام
بی حساب و کتاب می ماند
نسبت من به تو طبیعی نیست
مثــلِ آتش به آب می ماند
تو کتاب ِ علوم را خواندی ؟
نیوتن کشف کرده رازت را
در منی که نچیده افتادم
نرسیدم به دست های تـو و
مثل سیبی رسیده ... افتادم
امتحانات من نهایی بود!
عشق را قهوه ای تر از هر روز
ته فنجان ادامه می دادم
نصفه شب ، زیر ِ نور مهتابی
داشتم بــــــــه تو نامه می دادم
پدرم کارنامه ام را دید
«قطعیت» ها هجوم آوردند
در دلم «انقلاب» و آشوبی است
من نمی دانم از چه می ترسم
پدرم مرد ِ « نــسـبـتا » خوبی است !
ــ «سی و یک سال» اختلاف کم است ؟ ــ
زندگی هرچه بوده کم بوده
زندگی هرچه هست بسیار است
« من همینم ، همین که می بینی »
دست بالای دست بسیار است
دست بالای دست بسیار است...
(یاسر قنبرلو)
نویسنده :
هومن - ساعت ٩:٤٧ ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٩
دختران دشت!
دختران انتظار !
دختران امید تنگ
در دشت بی کران ،
وآرزوهای بیکران
در خلق های تنگ!
دختران خیال آلاچیق نو
در آلاچیق هایی که صد سال !_
از زره جامه تان اگر بشکوفید
باد دیوانه
یال بلند اسب تمنا را
آشفته کرد خواهد...
_ _ _
دختران رود گل آلود!
دختران هزار ستون شعله، به طاق بلند دود!
دختران عشق های دور
روز سکوت و کار
شب های خستگی !
دختران روز
بی خستگی دویدن،
شب
سر شکستگی !_
در باغ راز و خلوت مرد کدام عشق!_
در رقص راهبانه شکرانه کدام
آتش زدای کام
بازوان فواره یی تان را
خواهید بر افراشت؟
_ _ _
افسوس!
موها، نگاه ها
به عبث
عطر لغات شاعر را تاریک می کنند.
دختران رفت و امد
در دشت مه زده!
دختران شرم
شبنم
افتادگی
رمه!_
از زخم قلب آبائی
در سینه کدام شما خون چکیده است؟
....
لب های تان، کدام شما
لب های تان کدام
_ بگویید!_
در کام او شکفته ، نهان، عطر بوسه ئی؟
شب های تار نم نم باران _که نیست کار_اکنون کدام یک ز شما
بیدار می مانید
در بستر خشونت نومیدی
در بستر فشرده دلتنگی
در بستر تفکر پر درد رازتان،
تا یاد آن _ که خشم و جسارت بود_
بدرخشاند
تا دیرگاه شعله اتش را
در چشم بازتان؟
_ _ _
بین شما کدام
_ بگویید!_
بین شما کدام
صیقل می دهد
سلاح آبائی را
برای
روز
انتقام؟
احمد شاملو
پ.ن: عاشق این شعرم....
نویسنده :
هومن - ساعت ۱٠:٢٥ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٩
آن شب که اقوام خوش خواب من خروس حیاط مادر بزرگ را سر بریدندگریه گردم!
خورشید بی صدای خروس طلوع نکرد....
پ ن:هنوز هم خواب تو را می بینم....باور کن...
نویسنده :
هومن - ساعت ٢:٢۸ ب.ظ روز سهشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۸
نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایهء سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
نگاه کن
تو می دمی و آفتاب می شود
فروغ فرخزاد